تبليغاتX
من در شعرهایم خلاصه شده ام - صبح دم

پاهای مرد مغرور و حمل شانه های سنگین انگار برای رفتنش دیر بود.

دوباره یک اتفاق صبح دم از پنجره ی آشنایی با او.

درخت مرده ، خستگی اش را به تن من فروخته بود.

پیرمرد فاصله به فاصله از زمین گام می گرفت که مبادا طول راه به عصای چوبی اش عادت کند.

اینگونه رفتن مرا به فکر وا می داشت و حتی اینگونه ماندن نیز برایم سخت عجیب بود.

عصایش را چون زانو تکیه داده می نشست.

و با نگاهی معصومانه به دور رو بر ، سرفه های سالها کدورت را با یک نفسی تازه بیرون می ریخت.

آنچنان خیره شدم ، مادری را که برای طاقت سرمای نوزادش ، آن را در پتو پیچانده بود ، با اشک آمیخته دیدم.

آنقدر اشک ،اشک که می توان یک گلدان کوچک را سیراب کرد.

دوست داشتم بدانم ،اکنون چه در سر دارد آن جوان دیروز.

او خیره به من ، به یاد جوانی فنا شده اش و من نیز خیره به اوبه فرجام خویش می اندیشدم.

سایه های غریب بی فکر کم کم می آمدند ،و بازکوچه پر می شد از جرمهای بی شمار، از نزدیک هم صدای پاهایشان برایم نا مفهوم بود.

پیرمرد خیره به آنها و گاهی با یک سلام ، همراه با تبسم از ته صدایش بلندمی کرد.

دیگر میلی برای ماندن نداشتم ،پنجره را بستم،و باز به امید صبح دمی دیگر به اتاق پناه آوردم.

 

■■■

وعده های پاک سحر دوباره پا گرفتند.

تا واپسین دقیقه ها دور از هیاهو ،هوشیار مانده ام.

گوشمال نسیم و حقیقت روشنایی آن مرا به اشتیاق باز کردن پنجره نزدیک می کند.

زلالی هوا را به جای اندوه خاکستری بخشیده ام.

دوباره نسیم و باد دست هم دادند و یکبار دیگر اشکهایم را فریاد می زنند.

اینبار از چشمان بارانی آسمانی هم بارانی تر خواهم شد.

دستهای پیرمرد را از دور می بینم امروز خسته تر از  دیروز به سوی سکو می آید ،و من بی طاقت تر از هر روز بی اختیار خود را در کوچه دیدم.

کشان کشان برسکوی مغازه نشست.

و با چشمهای جرم گرفته و پلکهای چروکیده نگاهم می کرد.

انگار باورش شده بود که آینه منعکس شده ی اویم

چقدر پنجره دلش تنها بود .و نیز در چشمان مهربان او محبت به تاراج رفته ای را جستجو کردم.

حال ماندنش را برایم تفسیر می کند.

و خواب رفتن را ترجمه.

از دیدن صداقتش وسعت ثانیه ها را حس نکرده ام، همچنان نشسته بود و گویی هیچگاه نمی خواست در دقایق آخر صبح، از کوچه های غریب تا مسیر خانه رابه هدردهد.

ولی پاره ای از امید بر پیراهن سفید تمیزش پیدا بود.

و حال که سبک شده بود، دل و عصای چوبی اش را با زمستانی ترین زمستانها برابر کرد و برای تعبیر خوابهایش حرکت داد.

اکنون چند گاهیست که کوچه و آدمهایش گوهری را در صدف نخواهند دید.

و من تا زمانی که روح در کالبد خاکی ام جریان دارد ، هرگز فراموشش نخواهم کرد،

بخصوص در صبح دمی که پنجره به یاد او باز شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:52  توسط فریبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من فریبا هستم 27 ساله از نور دانشجو کامپیوتر وقتی دارید با من حرف می زنید باید مثل خودم بی هوا باشید و نیازی به مقدمه چینی نسیت . صداقت را دوست دارم . اهل دین و اسلام و خدای قرآن تقوا بهترین هدیه ای است که هیچ فقط در من خاموش نخواهد شد از کسانی که مجرب و با علم و مومن هستند همنشین و همصحبت خوهم شد (یک انسان نسبتا کامل) باران را دوست دارم چرا که در باران قطره ها را می بینم و زیر باران قدم می زنم اما بدون اینکه غربالشان کنم همانطور که زندگی می کنم در گلی همچون سرخ و نرگس شناور خواهم شد و صبر را معنا خواهم کرد . واقعا به راستی من اینطورم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
مهر 1385
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM