تبليغاتX
من در شعرهایم خلاصه شده ام

بيتا

مقتي تو رفتي ، در بلنداي سرزمين آرزو هايم كوچه هاي سبز را پيدا نكرده ام

و روح سوزانم آه مطلوب همين فرداست

تو آري باز هم از ساقِ پاهايم پا بريدي

وقتي از من گذشتي درون كلبه ي خويشم طوفاني عجيب و سخت

هم خانه اي ساخت.

و هر روز با بي قراري ، بي اعتبار خوشبختي خسته تر خواهم شد.

اكنون سالهاست كه در پايان بي تو بودن ، زندگي در كنار خاك شد،

سرزمين آرزوهايم.

□□□

بيتا

وقتي تو رفتي

مي ميرم ، ولي عذاب رهايم نمي كند.

احساس مي كنم باز در آرزوي رفته ي خود بيهوده مانده ام

و پاي عاشقم با زخمي فرسوده است.

وقتي از من گذشتي

حلقه هاي نگاهم را به روي دست سرد نامحرم بسته ام

حال آهسته به صحنه نزديك مي شوم.

بيا كه ناچار كاسه ام ، براي آشفته ي خويش سدي بسته است.

□□□

بيتا

وقتي تو نيستي

دلم انزواي زمستان است.

و تنهايي روحم را تكرار...

و باز پر از احساس خواستن خواهم شد.

وقتي يادت با من است ، واژه ها همگام با سكوت نگاه تو ، فريادي آرام مي زنند.

تو آيا در يك روز از فصل طلائي مهر؟

در روشنترين روزها؟

و آيا با تو

صورتم، حقارت را از خود مي زدايد؟

و دلم هيچ وقت نقش بي پناهي نمي زند؟

و آيا هنوز هم شاعري براي زيستن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:22  توسط فریبا | 

با تو بودن ...

هميشه در من يك آرزويي بود ، كه قلقلكم مي داد

كجاست كسي كه ترانه هاي كودكي ام را از رودخانه بشنود؟

خوشا كه مي شود رهايي يافت در تسكين نگاهِِ نرگسِ تو

و هيهات ، تو حقايقها را در من شكسته اي

اي كاش همه شبيه تو بودن

و در هفت سالگي مهرباني را در بالاي دفتر مشقشان يادداشت مي كردند.

از چه كنم هاي خويش بيزارم

بگذار يك بار نيز آنقدر صميمي شوم

و بگويم باورت دارم

سرماي دستانم را به موازات گرماي چشمانم قرار مي دهم

تا باز گردي باشد حاصل يك عمر خاطره ي خيالم

اي دلنشين تر

چه نيرنگها ديدم در رنگها

اسير ناتوان خويشم

باز نيت مي كنم

با تو بودن چه خوبست

در گلستانت هر گلي زيباست

آري عاقبت تقدير پا به پاي من شد

و كسي در شعرهايم خود شعري شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 9:25  توسط فریبا | 

 

وقتي آب باران را در دو دستانت قايق كردي

من هم

با دريا سفر كردم

و آن زمان كه

آب در دستانت نتوانست طاقت بياورد

من نيز

همراه قطره ها به آخر خط رسيدم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:42  توسط فریبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من فریبا هستم 27 ساله از نور دانشجو کامپیوتر وقتی دارید با من حرف می زنید باید مثل خودم بی هوا باشید و نیازی به مقدمه چینی نسیت . صداقت را دوست دارم . اهل دین و اسلام و خدای قرآن تقوا بهترین هدیه ای است که هیچ فقط در من خاموش نخواهد شد از کسانی که مجرب و با علم و مومن هستند همنشین و همصحبت خوهم شد (یک انسان نسبتا کامل) باران را دوست دارم چرا که در باران قطره ها را می بینم و زیر باران قدم می زنم اما بدون اینکه غربالشان کنم همانطور که زندگی می کنم در گلی همچون سرخ و نرگس شناور خواهم شد و صبر را معنا خواهم کرد . واقعا به راستی من اینطورم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
مهر 1385
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM