![]() |
![]() |
|
|
بود آيا در ميكده ها بگشايند گره از كار فرو بسته ي ما بگشايند بنام یگانه ساقی میکده محبت زمان می گذرد و خوشبختی خاطرات ، خاطراتی تلخ و شیرین ، خاطراتی که از اعماق وجودم می گذرد و جسم را در مسیر خود بازیچه ی سرنوشت می نماید ، باقی می گذارد. پس بیایید ای انسانهای مهربان ، بیایید در این روزهای آخر زندگی در کنار هم روزهای خوش گذشته را باری دیگر تجدید نظر نماییم و جستجو کنیم آنچه را که خوب گذرانیدیم . مهربانان من ، برایتان مانند دختران دبیرستانی که هر روز با آنها سر و کاردارید ، از عشق سخن نمی گویم عشقی که با هوس همراهست و بی گناهی را در منجلاب گناه آلوده می سازد از عشق ، عشقی که فقط برای لحظاتی چون آتش به دامن می زند و همه چیز را خاکستر می کند ، نمی گویم . من از محبت و عاطفه برایتان سخن میگویم ، برایتان از خوبیها ومهربانیهایتان تراوش می کنم من از قلب ، قلبی بزرگ که پر است از نامه های سنگ صبور و بخشودنی زندگی، و حریم زیبایی که هنوز برای غریبه ای فاش نشده است ، می گویم. آیا هنوز هم در بینتان صفا و صداقت موج می زند؟ آری می دانم که خواهد بود. چرا که شما دنیایی از مهربانی هستید . برایتان بدون از هر گونه تزویر و ریاو با تمام صداقت سخن می گویم. ای مهربانان من ، ای خالص بودن را در کودکی آموختیم. دردا ، دردا که کاروان عمر بدون لحظه ای توقف در حرکت است. بیاییم غافل نمانیم و در این واپسین لحظات ، در حل عبور به این بیاندیشیم که این افسانه نیست . و حقیقتیست اما شاید تلخ به نظر آید. نگذاریم زمانه باری دیگر بازی دیگری را شروع کند. نمی دانم سرنوشت چه در انتظار ما خواهد بود . و هر ورقش ما را به سویی سوق می دهد. از کسی نخواهید که باورتان کند که خود هستید و یک دنیا باور شعرها و نثرهایتان که هر روز باورتان می کند تا مرز ابدیت. از کسی نخواهید که ارزشتان دهد ، که خود هستید و با یک بغل ارزن جوهر که خود شخصیت است تا آخر آشنایی. از کسی نخواهید که مکانتان دهد که خود هستید و با یک کلبه خرابه ی چوبی ، که سرچشمه ی زندگیست تا مرز جایگاه. از کسی نخواهید که مدارایتان کند ، که خود هستید و کتاب خدایتان ، و در زمین به غیر از او نمی پرستید تا مرز فنا شدن. به راستي شماهمانيد كه منم؟ مهربانان من به قول چشمم: چه سخت مي توان حرفهاي دل را با يك نگاه آن چشمان معصوم ديد. اما گمشده گان مهرورزي، بياييم براي يادآوري ترسيم كنيم زندگي را و آن را با تمام احساس، لمش كنيم و براستي كه اين زندگي هديه ايست ،كه چه خوب و بد ، مشكل و آسان و يا سخت و راحت ، اين يك فرازيست به سوي امتحان كمال بياييم ، بياييم خود را دريابيم كه براي جبران هنوز، چشمهايمان زنده است. به نظر من براي ابتدا بهتر زيستن يك تابلوي زيباي وجدان را از قلبهامان گرو بگيريم و برآن بنگاريم آنچه براي خود مي پسنديد براي ما هم بپسنديد . كه حقيقتا نكته ايست خداپسندانه و ديگر چيزي به نام تنفردر بين رنگ قرمز و آبي ترسيم نخواهيم كرد. و در شاديها و خنده هايمان حك مي شود منطق و حال كه زمان نوشتن به پايان رسيده است زمان خواندن فرا مي رسد. تازه حس نمي كني كه دنيا مال ماست؟ براستي كه آدم شده ايم . از پاييزي بودن به تنگ آمده ايم مي خواهيم براي هميشه گل بهاري باشيم سرسبز و دوست داشتني و دوستي را، تقديم دوست داشتن براي هميشه كنيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 20:14 توسط فریبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من فریبا هستم 27 ساله از نور دانشجو کامپیوتر وقتی دارید با من حرف می زنید باید مثل خودم بی هوا باشید و نیازی به مقدمه چینی نسیت . صداقت را دوست دارم . اهل دین و اسلام و خدای قرآن تقوا بهترین هدیه ای است که هیچ فقط در من خاموش نخواهد شد از کسانی که مجرب و با علم و مومن هستند همنشین و همصحبت خوهم شد (یک انسان نسبتا کامل) باران را دوست دارم چرا که در باران قطره ها را می بینم و زیر باران قدم می زنم اما بدون اینکه غربالشان کنم همانطور که زندگی می کنم در گلی همچون سرخ و نرگس شناور خواهم شد و صبر را معنا خواهم کرد . واقعا به راستی من اینطورم
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 مهر 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|