تبليغاتX
من در شعرهایم خلاصه شده ام

بود آيا در ميكده ها بگشايند

گره از كار فرو بسته ي ما بگشايند

 

 

بنام یگانه ساقی میکده محبت

زمان می گذرد و خوشبختی خاطرات ، خاطراتی تلخ و شیرین ، خاطراتی که از اعماق وجودم می گذرد و جسم را در مسیر خود بازیچه ی سرنوشت می نماید ، باقی می گذارد.

پس بیایید ای انسانهای مهربان ، بیایید در این روزهای آخر زندگی در کنار هم روزهای خوش گذشته را باری دیگر تجدید نظر نماییم و جستجو کنیم آنچه را که خوب گذرانیدیم .

مهربانان من ، برایتان مانند دختران دبیرستانی که هر روز با آنها سر و کاردارید ، از عشق سخن نمی گویم عشقی که با هوس همراهست و بی گناهی را در منجلاب گناه آلوده می سازد از عشق ، عشقی که فقط برای لحظاتی چون آتش به دامن می زند و همه چیز را خاکستر می کند ، نمی گویم . من از محبت و عاطفه برایتان سخن میگویم ، برایتان از خوبیها ومهربانیهایتان تراوش می کنم

من از قلب ، قلبی بزرگ که پر است از نامه های سنگ صبور و بخشودنی زندگی،

و حریم زیبایی که هنوز برای غریبه ای فاش نشده است ، می گویم.

آیا هنوز هم در بینتان صفا و صداقت موج می زند؟

آری می دانم که خواهد بود. چرا که شما دنیایی از مهربانی هستید .

برایتان بدون از هر گونه تزویر و ریاو با تمام صداقت سخن می گویم.

ای مهربانان من ، ای خالص بودن را در کودکی آموختیم.

دردا ، دردا که کاروان عمر بدون لحظه ای توقف در حرکت است. بیاییم غافل نمانیم و در این واپسین لحظات ، در حل عبور به این بیاندیشیم که این افسانه نیست . و حقیقتیست اما شاید تلخ به نظر آید.

 نگذاریم زمانه باری دیگر بازی دیگری را شروع کند. نمی دانم سرنوشت چه در انتظار ما خواهد بود . و هر ورقش ما را به سویی سوق می دهد. از کسی نخواهید که باورتان کند که خود هستید و یک دنیا باور شعرها و نثرهایتان که هر روز باورتان می کند تا مرز ابدیت.

از کسی نخواهید که ارزشتان دهد ، که خود هستید و با یک بغل ارزن جوهر که خود شخصیت است تا آخر آشنایی.

از کسی نخواهید که مکانتان دهد که خود هستید و با یک کلبه خرابه ی چوبی ، که سرچشمه ی زندگیست تا مرز جایگاه.

از کسی نخواهید که مدارایتان کند ، که خود هستید و کتاب خدایتان ، و در زمین به غیر از او نمی پرستید تا مرز فنا شدن.

به راستي شماهمانيد كه منم؟

مهربانان من به قول چشمم: چه سخت مي توان حرفهاي دل را با يك نگاه آن چشمان معصوم ديد.

اما گمشده گان مهرورزي، بياييم براي يادآوري ترسيم كنيم زندگي را و آن را با تمام احساس، لمش كنيم

و براستي كه اين زندگي هديه ايست ،كه چه خوب و بد ، مشكل و آسان و يا سخت و راحت ، اين يك فرازيست به سوي امتحان كمال

بياييم ، بياييم خود را دريابيم كه براي جبران هنوز، چشمهايمان زنده است.

به نظر من براي ابتدا بهتر زيستن يك تابلوي زيباي وجدان را از قلبهامان گرو بگيريم و برآن بنگاريم آنچه براي خود مي پسنديد براي ما هم بپسنديد .  كه حقيقتا نكته ايست خداپسندانه و  ديگر چيزي به نام تنفردر بين رنگ قرمز و آبي ترسيم نخواهيم كرد.

و در شاديها و خنده هايمان حك مي شود منطق

و حال كه زمان نوشتن به پايان رسيده است

زمان خواندن فرا مي رسد. تازه حس نمي كني كه دنيا مال ماست؟

براستي كه آدم شده ايم . از پاييزي بودن به تنگ آمده ايم مي خواهيم براي هميشه گل بهاري باشيم

سرسبز و دوست داشتني و دوستي را، تقديم دوست داشتن براي هميشه كنيم

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 20:14  توسط فریبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من فریبا هستم 27 ساله از نور دانشجو کامپیوتر وقتی دارید با من حرف می زنید باید مثل خودم بی هوا باشید و نیازی به مقدمه چینی نسیت . صداقت را دوست دارم . اهل دین و اسلام و خدای قرآن تقوا بهترین هدیه ای است که هیچ فقط در من خاموش نخواهد شد از کسانی که مجرب و با علم و مومن هستند همنشین و همصحبت خوهم شد (یک انسان نسبتا کامل) باران را دوست دارم چرا که در باران قطره ها را می بینم و زیر باران قدم می زنم اما بدون اینکه غربالشان کنم همانطور که زندگی می کنم در گلی همچون سرخ و نرگس شناور خواهم شد و صبر را معنا خواهم کرد . واقعا به راستی من اینطورم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
مهر 1385
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM