تبليغاتX
من در شعرهایم خلاصه شده ام

آیا بیتا از بچه های باران بود؟

زمزمه ، شعر ، زمزمه

نغمه ها انتهایی نداشت

چهره ی معصومش سکوت را می خورد

پشت سرش

روبروی من

سایه ایی ایستاده بود

و دستهای گرم یک جمله را ،

معنا می کرد

باید پر از حس باشی

تا....که،

بیتا فقط یک شاعر بود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:26  توسط فریبا | 

از طلوع غروب تا طلوع سحر گریه کردم

 

تازه فهمیدم که...

 

 شب چه صدایی دارد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:7  توسط فریبا | 

بیرون هوا سرد است

برف، بیچاره پاییز را بلعید

چشمها به نقطه ایی از در حیاط،

مبهوت ، در نظاره بود

برای طاقت سرما

از سرو دست، بخاری بلند می شد

بی خیال گرما

حال رنگ انتظار بود

که، بیچاره برف را بنفش می کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:24  توسط فریبا | 

بعضی وقتها

حرفها بوی آینه ی شکسته

و آینه، شبیه درخت مرده

و ما نیز در منجلاب

بی آنکه خود بدانیم بریده می شویم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:54  توسط فریبا | 

تاره گیها دلم نمی گیرد

از طلوع یک غروب

دستی رها شده...

از شعرهای ناب بی کسی

حنجره هایی که می میرند

پاره شدن رگه های آسمان

از رنگهای تاره ی گیسوی یک مادر

حرکتهای ناآگانه ی انگشتان یک پدر،

و ناتمامی دودهایش...

بی تفاوتی...

در چشمهای به نور بسته ی رهگذر

و بسیار بسیاری دیگر...

من نیز چشمهایم را بستم

هر چه بادا باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:53  توسط فریبا | 

پاهای مرد مغرور و حمل شانه های سنگین انگار برای رفتنش دیر بود.

دوباره یک اتفاق صبح دم از پنجره ی آشنایی با او.

درخت مرده ، خستگی اش را به تن من فروخته بود.

پیرمرد فاصله به فاصله از زمین گام می گرفت که مبادا طول راه به عصای چوبی اش عادت کند.

اینگونه رفتن مرا به فکر وا می داشت و حتی اینگونه ماندن نیز برایم سخت عجیب بود.

عصایش را چون زانو تکیه داده می نشست.

و با نگاهی معصومانه به دور رو بر ، سرفه های سالها کدورت را با یک نفسی تازه بیرون می ریخت.

آنچنان خیره شدم ، مادری را که برای طاقت سرمای نوزادش ، آن را در پتو پیچانده بود ، با اشک آمیخته دیدم.

آنقدر اشک ،اشک که می توان یک گلدان کوچک را سیراب کرد.

دوست داشتم بدانم ،اکنون چه در سر دارد آن جوان دیروز.

او خیره به من ، به یاد جوانی فنا شده اش و من نیز خیره به اوبه فرجام خویش می اندیشدم.

سایه های غریب بی فکر کم کم می آمدند ،و بازکوچه پر می شد از جرمهای بی شمار، از نزدیک هم صدای پاهایشان برایم نا مفهوم بود.

پیرمرد خیره به آنها و گاهی با یک سلام ، همراه با تبسم از ته صدایش بلندمی کرد.

دیگر میلی برای ماندن نداشتم ،پنجره را بستم،و باز به امید صبح دمی دیگر به اتاق پناه آوردم.

 

■■■

وعده های پاک سحر دوباره پا گرفتند.

تا واپسین دقیقه ها دور از هیاهو ،هوشیار مانده ام.

گوشمال نسیم و حقیقت روشنایی آن مرا به اشتیاق باز کردن پنجره نزدیک می کند.

زلالی هوا را به جای اندوه خاکستری بخشیده ام.

دوباره نسیم و باد دست هم دادند و یکبار دیگر اشکهایم را فریاد می زنند.

اینبار از چشمان بارانی آسمانی هم بارانی تر خواهم شد.

دستهای پیرمرد را از دور می بینم امروز خسته تر از  دیروز به سوی سکو می آید ،و من بی طاقت تر از هر روز بی اختیار خود را در کوچه دیدم.

کشان کشان برسکوی مغازه نشست.

و با چشمهای جرم گرفته و پلکهای چروکیده نگاهم می کرد.

انگار باورش شده بود که آینه منعکس شده ی اویم

چقدر پنجره دلش تنها بود .و نیز در چشمان مهربان او محبت به تاراج رفته ای را جستجو کردم.

حال ماندنش را برایم تفسیر می کند.

و خواب رفتن را ترجمه.

از دیدن صداقتش وسعت ثانیه ها را حس نکرده ام، همچنان نشسته بود و گویی هیچگاه نمی خواست در دقایق آخر صبح، از کوچه های غریب تا مسیر خانه رابه هدردهد.

ولی پاره ای از امید بر پیراهن سفید تمیزش پیدا بود.

و حال که سبک شده بود، دل و عصای چوبی اش را با زمستانی ترین زمستانها برابر کرد و برای تعبیر خوابهایش حرکت داد.

اکنون چند گاهیست که کوچه و آدمهایش گوهری را در صدف نخواهند دید.

و من تا زمانی که روح در کالبد خاکی ام جریان دارد ، هرگز فراموشش نخواهم کرد،

بخصوص در صبح دمی که پنجره به یاد او باز شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:52  توسط فریبا | 

ای شیر خدا

من ،امشب خوابم نخواهد برد.

از اول کودکی ام تا به الان را اگر ورق بزنی یاد تو غوغاست هنوز،وقتی که نیستی پایه ی عصر زمانم محکم نیست .سر گشته به دنبال تو بودم. ای دلارم پری روی ،ای چراغ دل بی نور .

در ره وصل تو هر شب پشت حصار اسیر باد می شوم تا شاید بیایی چگونه بگویم شرح دل مشتاقم، هر کسی با تو باشد در جهان ناکام نیست. و دیگر نظری به صید وطرح دام نخواهد داشت. وقتی که آشنا شدم با حضرت دوست ، غریب شهر شدم و از خویشتن دور ، دیگر مثل پاکیزه کاران با نرمی و الفت همخانه شدم دریغ از یک آزار .

در خلوت خود بازیگر اندیشه صداقت شده ام

وقتی تو هستی ذهنم احساس عجیبی دارد. وقتی بسویم می آیی به تمام گلها می گویم به احترامت سرخم کنند. وقتی در خوابم می آیی ، لبخند تو مانند ستاره ها می درخشند .

و با حرفهای آسمانی ات تیره گیها در هم می شکند. وقتی که دستهایت را می بویم پر از عطر سخاوت و همیشه بهاری می شوم. از نگاهت آرامش و صداقت موج می زند.

آری دیگر علفهای هرز باغچه ی دلم جرات رشد کردن ندارند.

وقتی یادت با من است ،پنجره ذهنم با پریشان حالی بیگانه است ای مومن ترین باور .

ای که خط نیاز را به پیشانی گدا خواندی

چه سخت گذشت به تو  . ای شاهد رنج دل بیماران ، دیگر غمنامه ی دلم طاقت نمی آورد. می دانم خوشت نمی آید فاش شوی .ولی باز دلم هوای رجعت به دوران جفا به تو را کرده است . خیانت ها زحد افزون بودو جنایت ها زحد بیرون.

ماتم صبحت چه گریان است برای من

علی ای پرتو ایمان ،که نور و صفا عنوان عمرت بود و هیچ وقت به نیروی شجاعتت خطا نکرده ای . تو گنجی به شرف .

در حدیثت نقشه ای که راه تجربه را هموار می کند ،و از کتاب فضل تو (نهج البلاغه)آیینه ی حیا می بینم . تو عین یقینی ، نه ، نه ز عطای تو چه بالم که تو خود بحر عطایی . دیگر به صدایت عادت کرده ام کاش برای همیشه می ماندی . قلبم به افق روشن است.

وقتی از تو می نویسم ورقهای سفیدم در زیر دستهایم می تپند.

هر وقت نیامدی احساس کردم کار بدی مرتکب شده ام

شاید خسته شده ای ،حق داری همه صدایت می زنند

اما من امشب غمگینم .چراغ خانه ی ما از ترس پاییز لرزان است.

ای سایه ی بارانی من ، اکنون زمان در انتظار آمدنت،

در ورای نگاهای مبهم کوچه می گذرد.

بیا سری بزن ،

من امشب خوابم نخواهد برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:42  توسط فریبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من فریبا هستم 27 ساله از نور دانشجو کامپیوتر وقتی دارید با من حرف می زنید باید مثل خودم بی هوا باشید و نیازی به مقدمه چینی نسیت . صداقت را دوست دارم . اهل دین و اسلام و خدای قرآن تقوا بهترین هدیه ای است که هیچ فقط در من خاموش نخواهد شد از کسانی که مجرب و با علم و مومن هستند همنشین و همصحبت خوهم شد (یک انسان نسبتا کامل) باران را دوست دارم چرا که در باران قطره ها را می بینم و زیر باران قدم می زنم اما بدون اینکه غربالشان کنم همانطور که زندگی می کنم در گلی همچون سرخ و نرگس شناور خواهم شد و صبر را معنا خواهم کرد . واقعا به راستی من اینطورم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
مهر 1385
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM