![]() |
![]() |
|
|
ای اتاقهای وحشت که بی هیچ لبخندی در کنار برجهای تاریک سرد پا گرفته اید؟ ای واژه های تلخ پر اشک،ای عابران خسته ی سرنوشت،ای ورقهای پاره شده در غبار سهمگین آیا کسی مرا در خاطرات اشکهایش می شناسد؟ آیاعابران کوی غم فقط برای لحظه ای کنار پنجره ی رازهایم می نشینند، تا قصه ی قصر ماتم رابگویم؟ با شمایم ای آدمهای شیشه ای ، من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام. من در هیاهوی ماشینی گم شده ام و زمزمه های پاک باران را نشنیدم. ای کوچه های گلی رویا! ... آیا گامهای دیروز کودکی ام را به شادی به من باز می گردانید؟ زمانی که از خانه ی گلیمان با جویبار همراه می شدم یادم هست، وقتی که شقایق را دیدم ،برایش شعری سرودم به وسعت برگها و شاهبرگهایش . آری آن زمان من غزلسرای باغهایمان بودم و ستاره ی باران آهنگسازم چه صفایی داشت شب ،جاجتهایمان روا می شد، وقتی که دستهایمان را بلا به سوی کرمش و صداهایمان را با آیه ی( قضیتها لی) (حاجتم را بر آوری)،تزئین می کردیم. روزگاری بودپر عطوفت ساده گی از صحبتهایمان می بارید. گل سرخ در گوشه ی خانه غوغا می کرد. یادم هست، روزهای خوبِِِِِِِِِ ِ معلم ،خار را از گل سرخ جدا کرده و هدیه می بردیم در آخر دستهای معلم خوبمان پر می شد از این گلهای رنگارنگ ،با تبسمی خوشرنگ اما روزهای امروزی چه؟؟؟ آری حادثه ای جویبار را خشکاند.طوفانی بوداز عصر جدید... پس ای تک اتاق بی پناهی من ،تو خود شاهدم باش که روزی آینه های شکسته را جمع خواهم نمود. و بر روی سیمانی و نقاشی شده ات نسب خواهم کرد،و به ابدیت خواهم فرستاد. و بر پشت پنجره ی همیشه غبار گرفته ات حک خواهم نمود، که، که، آیا کسی مرا پیدا نکرد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:45 توسط فریبا |
|
|
کاش تکرار می شدی، پرنده رنگی خیالم به حضورت قسم، وابسته به نگاه مهربانه، در باور چهار پاره ی فصل دلم، لحظه لحظه های بهانه ی باران در روییدن های سبز مکرر در خاطرم تصویر می شوی کاش ... کاش... باز تکرار می شدی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:38 توسط فریبا |
|
|
من در شعر هایم خلاصه شده ام
و شعر هایم در شبانه باران کاش می شد که همیشه باران ببارد تا من برای ابد یک شاعر باقی بمانم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:17 توسط فریبا |
|
|
زمان می میرد : و ما با تلمبار گناه زنده ایم فریاد عمر بی صدا می گذرد فردای نیامده به خاک شپرده می شود. و جوانی هم... اکنون ،سرابیست دنیا هنگام اندیشیدن نیست وامروز، طلوع شب ناخواناست آسمان پر حادثه نگاه در ورای زمین کور می شود و در کوچه گم آلوده چسپیدیم به ... نمی دانم تا به کجا من در جایی خواندم بی سواد کور است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:15 توسط فریبا |
|
|
اگر از زمزمه ها، از اگر از حرف کسان، اگر از تنگی چشم دیگران می ترسی من تو در تن خویش محو و گم خواهم کرد . من تو را تن خود ، در همه هستی خود به هر ذره ذرات وجودم که پر از خواهش است ، محو و گم خواهم کرد. تا تو از من باشی تو بیا ، تو بیا که اگر آمدنت دیر شود ،یا دیگر آمدنت قصه پوچی باشد،من تو را ای همه خوب تا دم مرگ نخواهم بخشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 13:45 توسط فریبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من فریبا هستم 27 ساله از نور دانشجو کامپیوتر وقتی دارید با من حرف می زنید باید مثل خودم بی هوا باشید و نیازی به مقدمه چینی نسیت . صداقت را دوست دارم . اهل دین و اسلام و خدای قرآن تقوا بهترین هدیه ای است که هیچ فقط در من خاموش نخواهد شد از کسانی که مجرب و با علم و مومن هستند همنشین و همصحبت خوهم شد (یک انسان نسبتا کامل) باران را دوست دارم چرا که در باران قطره ها را می بینم و زیر باران قدم می زنم اما بدون اینکه غربالشان کنم همانطور که زندگی می کنم در گلی همچون سرخ و نرگس شناور خواهم شد و صبر را معنا خواهم کرد . واقعا به راستی من اینطورم
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 مهر 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|