![]() |
![]() |
|
|
ِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم قرآن « لَقَد اَنزَلنا اِلَيكُم كِتاباً فيهِ ذِكرُكُم اَفَلا تَعقِلُونَ .» · «نگين هستي» وصف انسان كامل و انسان مطلوب اسلام و قرآن است ـ انساني كه همة عالم براي او خلق شده و او به درستي جايگاه خود را درهستي شناخته و اين حقيقت را دريافته كه براي خداست: « خَلَقتُ الاَشياءَ لاَجلِكَ وَ خَلَقتُكَ لاَجلي »؛ وصف انساني است كه همگان بايد براي آن گونه شدن و به آن مقام رسيدن حركت كنيم. · محدوديت در عدد 114 و اينكه بنا گذاشتيم هر موضوع را فقط در دو صفحه بياوريم و اينكه اين مجموعه مكمّل طرحي چندرسانه اي بوده است ما را در طرح برخي مسائل با مشكل رو به رو كرد. شايسته است محققان عزيز و ارجمند به اين نكته توجه فرمايند. · اين مجموعه، مانند سه مجموعة قبلي، به همان دليلي كه عرض شد، به منزلة رساله اي در موضوع خود است. از اين رو توضيحاتي كه در ذيل هر موضوع آورده شده لزوماً تفسير يا توضيح مستقيم آن موضوع نيست، گرچه سعي شده در اغلب موارد مرتبط با آن باشد. · سعي وتلاش خالصانه و پشتيباني بي دريغ برادر عزيز، جناب آقاي دكتر حسين ساري، مدير محترم شبكة راديويي قرآن، همچون سه نوبت قبل، در چندرسانه اي كردن اين حركت مبارك قرآني و تبديل آن به كاري فرهنگي در سطح كشور ستودني است. « مَن اَسلَمَ وَجهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحسِنٌ فَلَهُ اَجرُهُ عِندَ رَبِّهِ .» · مساعدت و همفكري و مشاوره با استادان گرام و فضلاي ارجمند، آقايان دكتر معارف و دكتر لساني و سيد مهدي فاطميان و محمد تقي فياض بخش و كريم دولتي و محمدحسين محمدزاده و حجة الاسلام محمدرضا مشايخي، بهره هايي نصيبمان كرد. برادران گرامي، آقايان محمد پروري و فرهاد مؤيد بهارلو و محمدباقر شمسي پور، در آماده سازي كتاب ياريمان كردند. « وَ جَعَلَ اللّهُ لَهُمُ الجَنَّةَ مَئاباً وَ الجَزاءَ ثَواباً .» « وَ لَهُم فيها نَعيمٌ مُقيمٌ .» |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:17 توسط فریبا |
|
|
بيتا مقتي تو رفتي ، در بلنداي سرزمين آرزو هايم كوچه هاي سبز را پيدا نكرده ام و روح سوزانم آه مطلوب همين فرداست تو آري باز هم از ساقِ پاهايم پا بريدي وقتي از من گذشتي درون كلبه ي خويشم طوفاني عجيب و سخت هم خانه اي ساخت. و هر روز با بي قراري ، بي اعتبار خوشبختي خسته تر خواهم شد. اكنون سالهاست كه در پايان بي تو بودن ، زندگي در كنار خاك شد، سرزمين آرزوهايم. □□□ بيتا وقتي تو رفتي مي ميرم ، ولي عذاب رهايم نمي كند. احساس مي كنم باز در آرزوي رفته ي خود بيهوده مانده ام و پاي عاشقم با زخمي فرسوده است. وقتي از من گذشتي حلقه هاي نگاهم را به روي دست سرد نامحرم بسته ام حال آهسته به صحنه نزديك مي شوم. بيا كه ناچار كاسه ام ، براي آشفته ي خويش سدي بسته است. □□□ بيتا وقتي تو نيستي دلم انزواي زمستان است. و تنهايي روحم را تكرار... و باز پر از احساس خواستن خواهم شد. وقتي يادت با من است ، واژه ها همگام با سكوت نگاه تو ، فريادي آرام مي زنند. تو آيا در يك روز از فصل طلائي مهر؟ در روشنترين روزها؟ و آيا با تو صورتم، حقارت را از خود مي زدايد؟ و دلم هيچ وقت نقش بي پناهي نمي زند؟ و آيا هنوز هم شاعري براي زيستن؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:22 توسط فریبا |
|
|
با تو بودن ... هميشه در من يك آرزويي بود ، كه قلقلكم مي داد كجاست كسي كه ترانه هاي كودكي ام را از رودخانه بشنود؟ خوشا كه مي شود رهايي يافت در تسكين نگاهِِ نرگسِ تو و هيهات ، تو حقايقها را در من شكسته اي اي كاش همه شبيه تو بودن و در هفت سالگي مهرباني را در بالاي دفتر مشقشان يادداشت مي كردند. از چه كنم هاي خويش بيزارم بگذار يك بار نيز آنقدر صميمي شوم و بگويم باورت دارم سرماي دستانم را به موازات گرماي چشمانم قرار مي دهم تا باز گردي باشد حاصل يك عمر خاطره ي خيالم اي دلنشين تر چه نيرنگها ديدم در رنگها اسير ناتوان خويشم باز نيت مي كنم با تو بودن چه خوبست در گلستانت هر گلي زيباست آري عاقبت تقدير پا به پاي من شد و كسي در شعرهايم خود شعري شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 9:25 توسط فریبا |
|
|
وقتي آب باران را در دو دستانت قايق كردي من هم با دريا سفر كردم و آن زمان كه آب در دستانت نتوانست طاقت بياورد من نيز همراه قطره ها به آخر خط رسيدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:42 توسط فریبا |
|
|
بود آيا در ميكده ها بگشايند گره از كار فرو بسته ي ما بگشايند بنام یگانه ساقی میکده محبت زمان می گذرد و خوشبختی خاطرات ، خاطراتی تلخ و شیرین ، خاطراتی که از اعماق وجودم می گذرد و جسم را در مسیر خود بازیچه ی سرنوشت می نماید ، باقی می گذارد. پس بیایید ای انسانهای مهربان ، بیایید در این روزهای آخر زندگی در کنار هم روزهای خوش گذشته را باری دیگر تجدید نظر نماییم و جستجو کنیم آنچه را که خوب گذرانیدیم . مهربانان من ، برایتان مانند دختران دبیرستانی که هر روز با آنها سر و کاردارید ، از عشق سخن نمی گویم عشقی که با هوس همراهست و بی گناهی را در منجلاب گناه آلوده می سازد از عشق ، عشقی که فقط برای لحظاتی چون آتش به دامن می زند و همه چیز را خاکستر می کند ، نمی گویم . من از محبت و عاطفه برایتان سخن میگویم ، برایتان از خوبیها ومهربانیهایتان تراوش می کنم من از قلب ، قلبی بزرگ که پر است از نامه های سنگ صبور و بخشودنی زندگی، و حریم زیبایی که هنوز برای غریبه ای فاش نشده است ، می گویم. آیا هنوز هم در بینتان صفا و صداقت موج می زند؟ آری می دانم که خواهد بود. چرا که شما دنیایی از مهربانی هستید . برایتان بدون از هر گونه تزویر و ریاو با تمام صداقت سخن می گویم. ای مهربانان من ، ای خالص بودن را در کودکی آموختیم. دردا ، دردا که کاروان عمر بدون لحظه ای توقف در حرکت است. بیاییم غافل نمانیم و در این واپسین لحظات ، در حل عبور به این بیاندیشیم که این افسانه نیست . و حقیقتیست اما شاید تلخ به نظر آید. نگذاریم زمانه باری دیگر بازی دیگری را شروع کند. نمی دانم سرنوشت چه در انتظار ما خواهد بود . و هر ورقش ما را به سویی سوق می دهد. از کسی نخواهید که باورتان کند که خود هستید و یک دنیا باور شعرها و نثرهایتان که هر روز باورتان می کند تا مرز ابدیت. از کسی نخواهید که ارزشتان دهد ، که خود هستید و با یک بغل ارزن جوهر که خود شخصیت است تا آخر آشنایی. از کسی نخواهید که مکانتان دهد که خود هستید و با یک کلبه خرابه ی چوبی ، که سرچشمه ی زندگیست تا مرز جایگاه. از کسی نخواهید که مدارایتان کند ، که خود هستید و کتاب خدایتان ، و در زمین به غیر از او نمی پرستید تا مرز فنا شدن. به راستي شماهمانيد كه منم؟ مهربانان من به قول چشمم: چه سخت مي توان حرفهاي دل را با يك نگاه آن چشمان معصوم ديد. اما گمشده گان مهرورزي، بياييم براي يادآوري ترسيم كنيم زندگي را و آن را با تمام احساس، لمش كنيم و براستي كه اين زندگي هديه ايست ،كه چه خوب و بد ، مشكل و آسان و يا سخت و راحت ، اين يك فرازيست به سوي امتحان كمال بياييم ، بياييم خود را دريابيم كه براي جبران هنوز، چشمهايمان زنده است. به نظر من براي ابتدا بهتر زيستن يك تابلوي زيباي وجدان را از قلبهامان گرو بگيريم و برآن بنگاريم آنچه براي خود مي پسنديد براي ما هم بپسنديد . كه حقيقتا نكته ايست خداپسندانه و ديگر چيزي به نام تنفردر بين رنگ قرمز و آبي ترسيم نخواهيم كرد. و در شاديها و خنده هايمان حك مي شود منطق و حال كه زمان نوشتن به پايان رسيده است زمان خواندن فرا مي رسد. تازه حس نمي كني كه دنيا مال ماست؟ براستي كه آدم شده ايم . از پاييزي بودن به تنگ آمده ايم مي خواهيم براي هميشه گل بهاري باشيم سرسبز و دوست داشتني و دوستي را، تقديم دوست داشتن براي هميشه كنيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 20:14 توسط فریبا |
|
|
آیا بیتا از بچه های باران بود؟ زمزمه ، شعر ، زمزمه نغمه ها انتهایی نداشت چهره ی معصومش سکوت را می خورد پشت سرش روبروی من سایه ایی ایستاده بود و دستهای گرم یک جمله را ، معنا می کرد باید پر از حس باشی تا....که، بیتا فقط یک شاعر بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:26 توسط فریبا |
|
از طلوع غروب تا طلوع سحر گریه کردم تازه فهمیدم که... شب چه صدایی دارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:7 توسط فریبا |
|
|
بیرون هوا سرد است برف، بیچاره پاییز را بلعید چشمها به نقطه ایی از در حیاط، مبهوت ، در نظاره بود برای طاقت سرما از سرو دست، بخاری بلند می شد بی خیال گرما حال رنگ انتظار بود که، بیچاره برف را بنفش می کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:24 توسط فریبا |
|
|
بعضی وقتها حرفها بوی آینه ی شکسته و آینه، شبیه درخت مرده و ما نیز در منجلاب بی آنکه خود بدانیم بریده می شویم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:54 توسط فریبا |
|
|
تاره گیها دلم نمی گیرد از طلوع یک غروب دستی رها شده... از شعرهای ناب بی کسی حنجره هایی که می میرند پاره شدن رگه های آسمان از رنگهای تاره ی گیسوی یک مادر حرکتهای ناآگانه ی انگشتان یک پدر، و ناتمامی دودهایش... بی تفاوتی... در چشمهای به نور بسته ی رهگذر و بسیار بسیاری دیگر... من نیز چشمهایم را بستم هر چه بادا باد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:53 توسط فریبا |
|
|
پاهای مرد مغرور و حمل شانه های سنگین انگار برای رفتنش دیر بود. دوباره یک اتفاق صبح دم از پنجره ی آشنایی با او. درخت مرده ، خستگی اش را به تن من فروخته بود. پیرمرد فاصله به فاصله از زمین گام می گرفت که مبادا طول راه به عصای چوبی اش عادت کند. اینگونه رفتن مرا به فکر وا می داشت و حتی اینگونه ماندن نیز برایم سخت عجیب بود. عصایش را چون زانو تکیه داده می نشست. و با نگاهی معصومانه به دور رو بر ، سرفه های سالها کدورت را با یک نفسی تازه بیرون می ریخت. آنچنان خیره شدم ، مادری را که برای طاقت سرمای نوزادش ، آن را در پتو پیچانده بود ، با اشک آمیخته دیدم. آنقدر اشک ،اشک که می توان یک گلدان کوچک را سیراب کرد. دوست داشتم بدانم ،اکنون چه در سر دارد آن جوان دیروز. او خیره به من ، به یاد جوانی فنا شده اش و من نیز خیره به اوبه فرجام خویش می اندیشدم. سایه های غریب بی فکر کم کم می آمدند ،و بازکوچه پر می شد از جرمهای بی شمار، از نزدیک هم صدای پاهایشان برایم نا مفهوم بود. پیرمرد خیره به آنها و گاهی با یک سلام ، همراه با تبسم از ته صدایش بلندمی کرد. دیگر میلی برای ماندن نداشتم ،پنجره را بستم،و باز به امید صبح دمی دیگر به اتاق پناه آوردم. ■■■ وعده های پاک سحر دوباره پا گرفتند. تا واپسین دقیقه ها دور از هیاهو ،هوشیار مانده ام. گوشمال نسیم و حقیقت روشنایی آن مرا به اشتیاق باز کردن پنجره نزدیک می کند. زلالی هوا را به جای اندوه خاکستری بخشیده ام. دوباره نسیم و باد دست هم دادند و یکبار دیگر اشکهایم را فریاد می زنند. اینبار از چشمان بارانی آسمانی هم بارانی تر خواهم شد. دستهای پیرمرد را از دور می بینم امروز خسته تر از دیروز به سوی سکو می آید ،و من بی طاقت تر از هر روز بی اختیار خود را در کوچه دیدم. کشان کشان برسکوی مغازه نشست. و با چشمهای جرم گرفته و پلکهای چروکیده نگاهم می کرد. انگار باورش شده بود که آینه منعکس شده ی اویم چقدر پنجره دلش تنها بود .و نیز در چشمان مهربان او محبت به تاراج رفته ای را جستجو کردم. حال ماندنش را برایم تفسیر می کند. و خواب رفتن را ترجمه. از دیدن صداقتش وسعت ثانیه ها را حس نکرده ام، همچنان نشسته بود و گویی هیچگاه نمی خواست در دقایق آخر صبح، از کوچه های غریب تا مسیر خانه رابه هدردهد. ولی پاره ای از امید بر پیراهن سفید تمیزش پیدا بود. و حال که سبک شده بود، دل و عصای چوبی اش را با زمستانی ترین زمستانها برابر کرد و برای تعبیر خوابهایش حرکت داد. اکنون چند گاهیست که کوچه و آدمهایش گوهری را در صدف نخواهند دید. و من تا زمانی که روح در کالبد خاکی ام جریان دارد ، هرگز فراموشش نخواهم کرد، بخصوص در صبح دمی که پنجره به یاد او باز شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:52 توسط فریبا |
|
|
ای شیر خدا من ،امشب خوابم نخواهد برد. از اول کودکی ام تا به الان را اگر ورق بزنی یاد تو غوغاست هنوز،وقتی که نیستی پایه ی عصر زمانم محکم نیست .سر گشته به دنبال تو بودم. ای دلارم پری روی ،ای چراغ دل بی نور . در ره وصل تو هر شب پشت حصار اسیر باد می شوم تا شاید بیایی چگونه بگویم شرح دل مشتاقم، هر کسی با تو باشد در جهان ناکام نیست. و دیگر نظری به صید وطرح دام نخواهد داشت. وقتی که آشنا شدم با حضرت دوست ، غریب شهر شدم و از خویشتن دور ، دیگر مثل پاکیزه کاران با نرمی و الفت همخانه شدم دریغ از یک آزار . در خلوت خود بازیگر اندیشه صداقت شده ام وقتی تو هستی ذهنم احساس عجیبی دارد. وقتی بسویم می آیی به تمام گلها می گویم به احترامت سرخم کنند. وقتی در خوابم می آیی ، لبخند تو مانند ستاره ها می درخشند . و با حرفهای آسمانی ات تیره گیها در هم می شکند. وقتی که دستهایت را می بویم پر از عطر سخاوت و همیشه بهاری می شوم. از نگاهت آرامش و صداقت موج می زند. آری دیگر علفهای هرز باغچه ی دلم جرات رشد کردن ندارند. وقتی یادت با من است ،پنجره ذهنم با پریشان حالی بیگانه است ای مومن ترین باور . ای که خط نیاز را به پیشانی گدا خواندی چه سخت گذشت به تو . ای شاهد رنج دل بیماران ، دیگر غمنامه ی دلم طاقت نمی آورد. می دانم خوشت نمی آید فاش شوی .ولی باز دلم هوای رجعت به دوران جفا به تو را کرده است . خیانت ها زحد افزون بودو جنایت ها زحد بیرون. ماتم صبحت چه گریان است برای من علی ای پرتو ایمان ،که نور و صفا عنوان عمرت بود و هیچ وقت به نیروی شجاعتت خطا نکرده ای . تو گنجی به شرف . در حدیثت نقشه ای که راه تجربه را هموار می کند ،و از کتاب فضل تو (نهج البلاغه)آیینه ی حیا می بینم . تو عین یقینی ، نه ، نه ز عطای تو چه بالم که تو خود بحر عطایی . دیگر به صدایت عادت کرده ام کاش برای همیشه می ماندی . قلبم به افق روشن است. وقتی از تو می نویسم ورقهای سفیدم در زیر دستهایم می تپند. هر وقت نیامدی احساس کردم کار بدی مرتکب شده ام شاید خسته شده ای ،حق داری همه صدایت می زنند اما من امشب غمگینم .چراغ خانه ی ما از ترس پاییز لرزان است. ای سایه ی بارانی من ، اکنون زمان در انتظار آمدنت، در ورای نگاهای مبهم کوچه می گذرد. بیا سری بزن ، من امشب خوابم نخواهد برد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:42 توسط فریبا |
|
|
ای اتاقهای وحشت که بی هیچ لبخندی در کنار برجهای تاریک سرد پا گرفته اید؟ ای واژه های تلخ پر اشک،ای عابران خسته ی سرنوشت،ای ورقهای پاره شده در غبار سهمگین آیا کسی مرا در خاطرات اشکهایش می شناسد؟ آیاعابران کوی غم فقط برای لحظه ای کنار پنجره ی رازهایم می نشینند، تا قصه ی قصر ماتم رابگویم؟ با شمایم ای آدمهای شیشه ای ، من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام. من در هیاهوی ماشینی گم شده ام و زمزمه های پاک باران را نشنیدم. ای کوچه های گلی رویا! ... آیا گامهای دیروز کودکی ام را به شادی به من باز می گردانید؟ زمانی که از خانه ی گلیمان با جویبار همراه می شدم یادم هست، وقتی که شقایق را دیدم ،برایش شعری سرودم به وسعت برگها و شاهبرگهایش . آری آن زمان من غزلسرای باغهایمان بودم و ستاره ی باران آهنگسازم چه صفایی داشت شب ،جاجتهایمان روا می شد، وقتی که دستهایمان را بلا به سوی کرمش و صداهایمان را با آیه ی( قضیتها لی) (حاجتم را بر آوری)،تزئین می کردیم. روزگاری بودپر عطوفت ساده گی از صحبتهایمان می بارید. گل سرخ در گوشه ی خانه غوغا می کرد. یادم هست، روزهای خوبِِِِِِِِِ ِ معلم ،خار را از گل سرخ جدا کرده و هدیه می بردیم در آخر دستهای معلم خوبمان پر می شد از این گلهای رنگارنگ ،با تبسمی خوشرنگ اما روزهای امروزی چه؟؟؟ آری حادثه ای جویبار را خشکاند.طوفانی بوداز عصر جدید... پس ای تک اتاق بی پناهی من ،تو خود شاهدم باش که روزی آینه های شکسته را جمع خواهم نمود. و بر روی سیمانی و نقاشی شده ات نسب خواهم کرد،و به ابدیت خواهم فرستاد. و بر پشت پنجره ی همیشه غبار گرفته ات حک خواهم نمود، که، که، آیا کسی مرا پیدا نکرد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:45 توسط فریبا |
|
|
کاش تکرار می شدی، پرنده رنگی خیالم به حضورت قسم، وابسته به نگاه مهربانه، در باور چهار پاره ی فصل دلم، لحظه لحظه های بهانه ی باران در روییدن های سبز مکرر در خاطرم تصویر می شوی کاش ... کاش... باز تکرار می شدی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:38 توسط فریبا |
|
|
من در شعر هایم خلاصه شده ام
و شعر هایم در شبانه باران کاش می شد که همیشه باران ببارد تا من برای ابد یک شاعر باقی بمانم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:17 توسط فریبا |
|
|
زمان می میرد : و ما با تلمبار گناه زنده ایم فریاد عمر بی صدا می گذرد فردای نیامده به خاک شپرده می شود. و جوانی هم... اکنون ،سرابیست دنیا هنگام اندیشیدن نیست وامروز، طلوع شب ناخواناست آسمان پر حادثه نگاه در ورای زمین کور می شود و در کوچه گم آلوده چسپیدیم به ... نمی دانم تا به کجا من در جایی خواندم بی سواد کور است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 20:15 توسط فریبا |
|
|
اگر از زمزمه ها، از اگر از حرف کسان، اگر از تنگی چشم دیگران می ترسی من تو در تن خویش محو و گم خواهم کرد . من تو را تن خود ، در همه هستی خود به هر ذره ذرات وجودم که پر از خواهش است ، محو و گم خواهم کرد. تا تو از من باشی تو بیا ، تو بیا که اگر آمدنت دیر شود ،یا دیگر آمدنت قصه پوچی باشد،من تو را ای همه خوب تا دم مرگ نخواهم بخشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 13:45 توسط فریبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من فریبا هستم 27 ساله از نور دانشجو کامپیوتر وقتی دارید با من حرف می زنید باید مثل خودم بی هوا باشید و نیازی به مقدمه چینی نسیت . صداقت را دوست دارم . اهل دین و اسلام و خدای قرآن تقوا بهترین هدیه ای است که هیچ فقط در من خاموش نخواهد شد از کسانی که مجرب و با علم و مومن هستند همنشین و همصحبت خوهم شد (یک انسان نسبتا کامل) باران را دوست دارم چرا که در باران قطره ها را می بینم و زیر باران قدم می زنم اما بدون اینکه غربالشان کنم همانطور که زندگی می کنم در گلی همچون سرخ و نرگس شناور خواهم شد و صبر را معنا خواهم کرد . واقعا به راستی من اینطورم
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 مهر 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|